پنجشنبه 21 خرداد 1405 , 15:04




معمار دیپلماسی دفاعی ایران به روایت خانواده/فیلم
دفاعپرس، امیر سرتیپ شهید «حاج حسین بخون» از مسئولان و مدیران معاونت اطلاعات ستاد کل نیروهای و قرارگاه مرکزی حضرت خاتم الانبیا صل الله علیه و آله بود که در معیت سردار شهید صالح اسدی در این حوزه خدمات شایانی به کشور داشت و در نهایت در خلال دفاع مقدس سوم توسط ارتشهای تروریستی آمریکایی صهیونی به شهادت رسید.

در ادامه روایت همسر و پسر این شهید را میخوانید:
روایت همسر شهید، فاطمه حمیدی؛
حاج حسین در سال ۱۳۴۹ به دنیا آمدند. ایشان پس از طی مراتب تحصیلی از ابتدایی تا دبیرستان، در ۱۸ سالگی وارد دانشگاه افسری امام علی(ع) شدند. در سن ۲۶ سالگی و در سال ۱۳۷۵ با یکدیگر عقد کرده و چند ماه بعد، در سال ۱۳۷۶ ازدواج کردیم. ایشان دو فرزند دارند؛ فرزند پسرشان سجاد حدوداً ۲۷ سال دارد و فرزند دومشان، سمیره خانم، ۱۸ ساله و در سال آخر دبیرستان است.
لحظه شهادت و رویای صادقه
ایشان در روز ۲۲ اسفندماه، که مصادف با بیست وسوم ماه مبارک رمضان بود، صبح روز جمعه حدود ساعت ۱۰ به شهادت رسیدند. البته ما روز جمعه بههیچوجه از شهادتشان باخبر نبودیم؛ چون به دلایل امنیتی، گوشی ایشان خاموش بود. هرچند گوشی در خانه بود، اما به خاطر همان مسائل، خاموش مانده بود. ما هم، بهویژه فرزندمان که دانشجو است، به دلیل باور نکردن این موضوع، خیلی پیگیر نشدیم که ایشان شهید شدهاند.
من هم در میان نگرانیهای زیاد، از شب گذشته تا صبح شنبه، از شدت اضطراب حتی نتوانستم بخوابم. بعد از نماز صبح روز شنبه، در حالت نیمهخواب و بیداری بودم که یک لحظه حس کردم ایشان بالای سرم نشستهاند و دستی روی سرم کشیدند. با لحنی که غمگین بود، به من گفتند: «الهی قربانت شوم، تنها ماندهای.» با شنیدن این جمله، یک لحظه از جا پریدم و در همان لحظه مطمئن شدم که ایشان به شهادت رسیدهاند؛ چون تا آن زمان خبر شهادتشان اعلام نشده بود و همکاران هم گفته بودند با ایشان تماس گرفتهاند، اما گوشی خاموش بوده.
بعد از آن رویا، رفتم سمت اتاق بچهها. از پسرم خواستم پیگیر موضوع باشد و با حالتی که نشان میداد شهید شدهاند، بهش گفتم: «پدرت فکر کنم شهید شده، برو دنبالش بگرد.» در آن لحظه حال روحی خوبی نداشتم و از خودم هم ناتوان بودم؛ فقط خواستم دخترم را برای شنیدن خبر شهادت پدرش آماده کنم. رفتم اتاق دخترم و ازش پرسیدم: «سمیر جان، اگر مامان بگه بابا شهید شده، چی کار میکنی؟» خیلی ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن و گفت: «من نمیخوام پدرم رو از دست بدم.» من با چند جمله سعی کردم آرامش کنم و گفتم کمکم باید برای این موضوع آماده باشد، چون بعد از آن رویا، دیگر مطمئن شده بودم که ایشان شهید شدهاند. بعد از پیگیریهای پسرم، حوالی ساعت دوازده و نیم ظهر شنبه، فهمیدیم که ایشان همان روز جمعه حدود ساعت ۱۰ صبح به شهادت رسیدهاند.
آرزوی حج و شهادت
همیشه آرزو داشتم در ۴۰ سالگی به حج تمتع بروم. ما سال ۱۳۹۱ حج عمره رفتیم و من دوست داشتم تا ۴۰ سالگی، حج تمتع را با هم انجام دهیم. ایشان به خاطر علاقه زیادی که به کارش داشت، همیشه مشغول بود. سال گذشته خودش اصرار کرد برای تمتع برویم و دنبال تهیه مدارک و فیشهای حج رفت، اما اینبار من به خاطر بیماری مادرم مخالفت میکردم. حاجآقا خواهرهایم را واسطه کرد تا من را راضی کنند. حتی به من گفت: «اگر نروی، پشیمان میشوی؛ خدا میداند تا سال آینده زنده باشیم یا نه.» با اصرارش و خواهش خواهرهایم، بالاخره قبول کردم. وقتی موافقت کردم، سامانه حج و زیارت بسته شده بود، اما با تلاشهای همسرم، برای من خرید فیش و نامنویسی انجام شد و قسمت شد به حج برویم.
همسرم همیشه آرزوی شهادت داشت. در این حج که رفتیم، هر روز کنار خانه خدا میرفت و آرزوی شهادت میکرد. حتی در بخشی از مسجدالحرام، بین مقام ابراهیم و نزدیک خانه خدا، جایی که میگویند هر دعایی مستجاب میشود، تنها حاجتش را «شهادت» خواسته بود. این موضوع حتی باعث ناراحتی و بحث بین ما شد؛ من بهش میگفتم: «من میروم کنار خانه خدا تا سلامت و موفقیت تو را بخواهم، اما تو میروی و آرزوی شهادت میکنی.» از این موضوع خیلی ناراحت بودم و بهش میگفتم: «تو هنوز جوانی، من که شاغل بودم و بهزودی بازنشسته میشوم، تو هم انشاءالله خودت را بازنشسته کن تا از این به بعد تمام وقت کنار هم باشیم.» اما در مقابل حرفهای من، چیزی نمیگفت و فقط به چشمهایم خیره میشد؛ اما مدام تکرار میکرد که: «آرزوی من شهادت است.»
شهید حاجحسین ۳۶ سال خدمت کرد و این خدمت را با عشق انجام داد؛ چون عاشق حرفه و کارش بود و همیشه دوست داشت در این راه جانش را فدا کند. همیشه تأکید داشت که دوست ندارد به مرگ طبیعی بمیرد، بلکه میخواست در راهی که در آن خدمت کرده، جانش را از دست بدهد. سرانجام، به آرزویش رسید. خوش به حالش.
روایت فرزند شهید؛ سجاد بخّون؛
پدرم در سال ۱۳۴۹ در شهرستان مرند، استان آذربایجان شرقی متولد شد. از دوستان، هممحلیها و هممدرسهایها شنیدهام که فعالیتهای انقلابی خود را از دوران نوجوانی و جوانی، با شرکت در تظاهرات علیه رژیم طاغوت و عضویت در انجمن اسلامی و بسیج دانشآموزی آغاز کرد.
دوران تحصیل و خدمت
پدر در سال ۱۳۶۹ وارد دانشگاه افسری امام علی (ع) ارتش جمهوری اسلامی ایران شد و در طول دوران تحصیل، دورههای تخصصی متعددی از جمله کوهستان، جنگل، مخابرات، تکاوری و چتربازی را در یگانها و مناطق مختلف گذراندند. پس از فراغت از تحصیل، به سازمان رزم نیروی زمینی ارتش پیوست و در معاونت اطلاعات نیروی زمینی، در منطقه شمالغرب کشور مشغول به خدمت شد. مأموریتهای او شامل عملیاتهای درونمرزی و برونمرزی برای مقابله با گروهکهای تروریستی از جمله پژاک، پکک، گروههای کرد معاند و گروههای سلطنتطلب خارج از کشور بود.
خاطراتی از مأموریتها
اگرچه اطلاعات جامعی از جزئیات این مأموریتها در اختیار ندارم، اما چند خاطره کوتاه از همکاران و همرزمان شهید در این زمینه نقل میکنم. در اواخر دهه ۸۰ و اوایل دهه ۹۰، در جریان مأموریتهای برونمرزی، گفته میشد که تحرکاتی در شمال سوریه و شمال عراق در حال وقوع است؛ گروهی با پرچمهای سیاه در حال ورود به منطقه بودند و احتمال میرفت که امنیت منطقه را برهم زده و در نهایت به کشورمان تجاوز کنند.
پدرم به دلیل مسئولیت شغلی خود، ارتباط گستردهای با جامعه اطلاعاتی شمالغرب و به ویژه غرب کشور داشت. از همان زمان با مجموعههای اطلاعاتی سپاه، از جمله نیروی قدس و نیروی زمینی سپاه و وزارت اطلاعات، در تعامل مستمر بودند. به دلیل اشراف و عملکرد مؤثر در منطقه، عملاً به عنوان مرجع ارشد اطلاعاتی شمالغرب کشور شناخته میشدند. رفت و آمد ایشان در آن دوره سنگین و نامنظم بود.
به یاد دارم در سال ۱۳۹۱ مدت کوتاهی در شهرستان ماکو سکونت داشتیم. در آن زمان، گروهک پژاک به دنبال او بود. یک روز، محل زندگی ما را در فاصله حدود ۱۰۰ متری با نارنجک و بمب هدف قرار دادند. چند روز بعد که پدرم تشریف آورد، از او پرسیدم و گفت: «این برای تهدید و ترور من بود، اما توانستم جان سالم به در ببرم.»

مأموریت دیپلماتیک در ترکیه
با آغاز بحران سوریه، به دستور سردار سپهبد شهید محمد باقری و شهید قاسم سلیمانی، او در قالب یک مأموریت دیپلماتیک به عنوان وابسته نظامی-دفاعی جمهوری اسلامی ایران به ترکیه اعزام شد. در مدت حضور در ترکیه، پدرم مسئولیت دبیر مقیم ایران در روند آستانه را بر عهده داشت و وظیفه هماهنگی با طرفهای ترک و روس را بر عهده داشت. خاطرم هست که پدرم میگفت: شهید سلیمانی به صورت شخصی و در پوشش غیردیپلماتیک برای جلسات تشریف میآوردند. وظیفه ما در آن جلسات این بود که روسها را که در پوشش هوایی کمک میکردند و ترکها که مسائل خود را دنبال میکردند را با اهداف خود هماهنگ کنیم، تعیینکننده و هدایتکننده اصلی میدان جمهوری اسلامی ایران بود، چه اینکه زمین و عملیات زمینی هم با هدایت ایران انجام میشد.» این مسائل برای من بسیار مهم و آموزنده بود، هرچند به دلایل حفاظتی هرگز جزئیات آن بازگو نشد.
خاطرهای دیگر از دوستان حاضر در صحنه نقل شد؛ پس از یکی از سفرهای شهید سلیمانی به ترکیه، به دلیل احتمال خطر مشابه حادثه فرودگاه بغداد، پدرم و سردار حسینپور جعفری جلوتر از حاج قاسم به عنوان سپر حفاظتی حرکت میکردند. اما حاج قاسم دست آنها را میگرفت و میگفت: «خجالت بکشید، زشت است.» این صحنه یادآور آن کلیپ معروف از حاج قاسم بود که به حاج اصغر پاشازاده میگفت: «آقا اصغر، زشته! من را از گلوله میترسانی!» هرچند از آن ماجرا فیلمی وجود ندارد، اما برای ما بسیار تأملبرانگیز بود.
معمار دیپلماسی نظامی
میتوان واژه «معمار دیپلماسی نظامی» را برای توصیف نقش شهید بخّون به کار برد. پس از انقلاب اسلامی، سفرهای رسمی و دعوتنامههای دیپلماتیک برای مقامات نظامی ارشد ایران به کشورهای تراز اول دنیا محدود و کمتکرار بود. اما در دوران حیات شهید محمد باقری و شهید حسین بخّون، سردار باقری به همراه سردار غلام محرابی، سردار ابوالقاسم فروتن و جمعی دیگر از فرماندهان، به دعوت رسمی ارتش ترکیه (که بعدها وزیر دفاع این کشور شد) به ترکیه سفر کردند. در این سفر، از زیرساختهای نیروهای هوایی، دریایی و زمینی ارتش ترکیه بازدید به عمل آمد و تفاهمنامههای همکاری نظامی میان دو کشور امضا شد. در ادامه، سردار پاکپور (سپهبد شهید) که در آن زمان فرمانده نیروی زمینی سپاه بود، نیز به ترکیه سفر کرد و با همتایان ترکی خود دیدار و تفاهمنامههایی برای همکاری امضا نمود. این دستاوردها به برکت حضور و تلاش شهید بخّون حاصل شد.
بازگشت به تهران و ارتقا به ستاد کل
پس از پایان بحران سوریه و جمعبندی مأموریتها، سردار باقری از تهران دستور بازگشت ایشان را صادر کردند. پدرم به تهران بازگشت و از معاونت اطلاعات ارتش به ستاد کل نیروهای مسلح رفت. او در ستاد کل، ابتدا در کنار سردار شهید غلام محرابی مشغول به خدمت شد.
شهادت همرزمان و آرزوی شهادت
در ایام جنگ ۱۲ روزه، پدرم در مکه مشغول انجام مناسک حج بود. به محض شنیدن خبر شهادت سردار محمد باقری، سردار غلام محرابی و سردار ربانی، تلاش کرد مناسک خود را سریعتر به پایان رسانده و از مسیر زمینی به ایران بازگردد تا در امور کمکرسانی مشارکت کنند. پس از این واقعه، او از اینکه از کاروان شهدا عقب مانده بودند، بسیار ناراحت بود. نزدیکان و همکاران نقل میکردند که بارها میگفت: «خیلی ناراحتم که دوستان و بزرگان ما رفتند و من ماندم.» در سفر حج نیز مدام طلب شهادت میکردند و نماز شهادت میخواندند.
وداع با دنیا در آستانه شهادت
در یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲ (ماه رمضان)، پدرم پس از یک روز کاری خستهکننده به خانه آمدند و به مادر و داییام گفتند: «بلند شوید برویم بهشت زهرا.» پس از زیارت اهل قبور، به قطعه ۲۴ رفتند و در کنار مزار فرماندهان شهید به عرض ادب پرداختند. به گفته همراهان، حدود نیم ساعت در آنجا با گریه و نجوا مشغول بود و در پایان، یک احترام نظامی انجام داد. در مسیر بازگشت از قبور شهدا، از کنار معبر «سر پل ذهاب» گلزار شهدا که اکنون محل دفن خودشان است، عبور کرد و گفت: «اگر بشود، کاش من هم در اینجا دفن شوم. ولی فکر نمیکنم این توفیق نصیبم شود.» کمتر از ۲۴ ساعت بعد، به شهادت رسید و به همرزمان شهیدشان پیوست.
لحظات پس از شهادت
در روز شهادت، نتوانستیم پیگیری چندانی انجام دهیم. ایشان گاه با ما تماس میگرفت، اما آن روز هیچ تماسی نداشتیم. نگران بودیم، اما گمان کردیم شاید به دلیل جابجایی حفاظتی نتوانسته تماس بگیرند. فردای آن روز، مادرم در خواب پدرم را دیدند و خود شهید خبر شهادتشان را به ایشان اعلام کرد. پس از پیگیری از معراج شهدا، در ابتدا از گفتن حقیقت خودداری کردند و موضوعاتی مانند آسیبدیدگی یا انتقال به بیمارستان مطرح شد. اما من گفتم: «ما میدانیم ایشان شهید شدهاند، لطفاً فقط اطلاع دهید.» پس از آن، بهطور رسمی خبر شهادت اعلام شد.
خاکسپاری در جوار همرزمان
پیکر شهید با پیگیریهای خانواده در قطعه ۲۴ بهشت زهرا (س) در کنار همرزمان و فرماندهانش به خاک سپرده شد. این توفیق برای ما حاصل شد و مراسم با استقبال خوبی از سوی مسئولان لشکری و کشوری برگزار شد. با توجه به اصالت آذری ایشان، مراسم یادبودی نیز در مسجد جامع شهرستان مرند با حضور امام جمعه محترم (عضو مجلس خبرگان رهبری)، فرماندار، استاندار، نمایندگان مجلس و فرماندهان نظامی و انتظامی برگزار شد.
نگاه به آینده جبهه مقاومت
پس از وقایع ۷ اکتبر و شهادت سید حسن نصرالله، با توجه به تحصیلات دانشگاهیام، تحلیلهای پدرم برایم بسیار راهگشا بود. در ساعات محدودی که در خانه بودند، درباره آینده جبهه مقاومت گفتوگو میکردیم. من نگران بودم، اما ایشان بسیار امیدوار بودند و میگفتند: «نگران نباشید. هر چه خون بیشتر ریخته شود، نهال جمهوری اسلامی و جبهه مقاومت مستحکمتر خواهد شد.» بارها به سخن امام خمینی (ره) استناد میکردند که «این خونهاست که این نظام را تنومندتر میکند». وقتی از برتری دشمن از نظر تکنولوژی و نیرو میگفتم، پاسخ میدادند: «شاید دشمن در مخابرات و مسائل نظامی از ما جلوتر باشد، اما ما خدا را داریم. حساب و کتاب ما حساب و کتاب آخرتی است. ما از هیچکس نمیترسیم و پیروزی صد در صد با ماست.» این جمله هیچگاه از یادم نمیرود.
وصیت و پیام
پدرم همواره بر ادامه راه شهدا و تبعیت از بیانات رهبر معظم انقلاب تأکید داشتند. هرگاه در چهره اطرافیان ناامیدی میدید، میگفت: «جهاد تبیین را جدی بگیرید و بیانات رهبر را خوب گوش دهید. آینده کشور روشن است و همه مشکلات باز خواهد شد.»
خوابی که خبر از شهادت میداد
در جنگ ۱۲ روزه که در حج بودند، شهید باباخانی به نیابت از پدرم در جلسات شرکت میکرد. پس از بازگشت، پدرم گفت: «سردار باباخانی زرنگی کرد و جای من رفت. من باید میرفتم.» همچنین در جریان جنگ رمضان و حادثه بمباران بیت رهبری و شهادت سردار اسدی و همراهان، پدرم بسیار ناراحت بود. چند روز پس از آن، تماس تلفنی با ایشان داشتم؛ بسیار گرفته بود و میگفت: «چرا من آنجا نبودم؟» چند روز بعد، در منزل خوابی را برای ما تعریف کرد و گفت: «سردار اسدی را در خواب دیدم. مرا بغل کرد و با هم گریه کردیم.» پس از پیگیری تعبیر خواب فهمیدم «شهید وقتی در خواب بغل کند، خوب است؛ اما اگر گریه کند، یعنی میخواهد فرد را با خود ببرد.» نتوانستیم این تعبیر را به پدرم بگویم. سه روز بعد از آن خواب، پدرم به شهادت رسید. امید است با ظهور حضرت حجت (عج)، ایشان و دیگر شهدا رجعت کنند و ما نیز توفیق همراهی آنان را داشته باشیم.
انتهای پیام/


















